تبلیغات
کد پرچم
زنگ تفریح - داستان کوتاه و آموزنده یه هدف و یه کار ناتموم

█▓▒░ پیغام های فوری ░▒▓█

یه روز صبح، تصمیم گرفتم از سه تا همکارای هم اتاقیم، تست روانشناسی بگیرم! بدون اینکه خودشون متوجه بشن. برای همین به شوخی گفتم:

_ بچه ها شنیدید احتمال دادند فردا یه زلزله 9 ریشتری بیاد؟!! اتفاقا مرکزش هم همین منطقه خودمونه!!

علی بلافاصله گفت:

_ دست بردار حسن!! من کلی برنامه دارم. نمی خوام بمیرم!

محسن گفت:

_ من فعلا قصد خداحافظی ندارم! آخه هنوز به هدفهام نرسیدم!

رضا جواب داد:

_ من تا کارای ناتموم زندگیم تموم نشه، نمیخوام ریخت مرگو ببینم!

جوابای جالب علی، محسن و رضا داشت منو به یه واقعیت بزرگ نزدیک میکرد. از قضا آقا مصطفی که جمعدار اموال اداره بود و همش از زمینو زمون گله داشت، وارد اتاق شد. یه جورایی از اون هم تست گرفتم! آقا مصطفی پس کله شو خاروندو گفت:

_ خدا کنه زلزله بیادو بزنه همه چیرو داغون کنه! مردم از دست این زندگی نکبت بار! همش بدهی! همش نداری! قسط پشت قسط! فرار از دست طلبکارا! شهریه مدرسه بچه! اجاره عقب مونده خونه!...

بهش گفتم:

_ کشتی خودتو! یه بار نشد یه حرف شاد، یه ذره امید یه حرف روحیه بخش از دهنت دربیاد! حالمون بد شد بابا! نه تو که اینجوری هستی! نه این سه تا آدم شاد که سرشار از امید، کار، برنامه و هدفند و به مرگ هم راضی نیستند!

آقا مصطفی چیزی نگفت. فقط با این حرف زدنش حسابی حالمونو گرفت و شادی رو از اتاق روند! فردای اون روز، علی، محسن و رضا طبق معمول به سرکار اومدند و بابت شوخی دیروز، کلی سربه سرم گذاشتند! اما آقا مصطفی غیبت داشت! یه چند ساعتی گذشت تا اینکه متوجه خبر بدی شدیم! آقا مصطفی دیشب بخاطر سکته مغزی از دنیا رفت! این خبر اعصاب همه بچه ها رو خراب کرد. دلمونو غم شدیدی گرفت. من یهو یاد یه جمله از یه کتاب خوب افتادم که توش نوشته بود:

" توی بمباران اتمی هیروشیما، همه مردم کشته شدند اما یه تعداد کمی زنده موندند! بعد از یه تحقیق متوجه شدند اون افرادی که از این اتفاق فجیع جون سالم به در برده بودند، افرادی بودند که یه هدف و یا یه کار ناتموم داشتند!"







موضوع : مطالب، 

بــر چـسـب هـا : داستان ، داستان کوتاه ، داستان آموزنده ، داستانک ،
ارسال توسط یامین
آخرین مطالب
ما را حمایت كنید