تبلیغات
کد پرچم
زنگ تفریح - داستان کوتاه نه گوشی کشیده شد و نه شاهکاری خلق شد!

█▓▒░ پیغام های فوری ░▒▓█

از اینکه استاد داشت اولین تابلوی نقاشیمو تماشا میکرد، بسیار ذوق زده بودم! از طرفی لکنت زبون هم گرفته بودم! بعد از چند دقیقه استاد گفت:

_ افتضاحه! به درد نمیخوره! راضی نیستم! بعد از اینهمه تمرین، این شاهکارته؟!

از جوابش یکه خوردم. کلی هم دلخور شدم. آخه بدجوری زد توی ذوقم! اما خب شاید همونطوری بود که استاد میگفت. چه میدونم! یه هفته بعد، از میون انبوه کارای تمرینی، تونستم یه کار خوب خلق کنمو به عنوان دومین اثر رنگ روغن، به استاد نشون بدم. استاد گفت:

_ بد نیست. برای نمایشگاه گروهی یه دونه کار آماده کن!

با این حرفش جون تازه ای گرفتم! اما استاد گوشمو کشید و تذکر داد که باید بسیار بهتر از این دو تا کار باشه. توی نمایشگاه گروهی که تجربه اول من بود، کار من به فروش نرفت. استاد بهم گفت:

_ ضعفهای زیادی هست که باید برطرف کنی.

یه ماه بعد، سومین اثرم رو استاد دید. اما سرم داد کشیدو غر زد و محکم گوشمو کشید! ولی وقتی دهمین اثرم رو دید برای اولین بار گفت:

_ خوب کار کردی! بهتر شدی!...

در دومین نمایشگاه گروهی، یکی از کارام به فروش رفت! خیلی خوشحال شدم. اما استاد همچنان ازم ایراد میگرفت! یه سال بعد، اثری خلق کردم که شاهکار بود! اما استاد معتقد بود که این کار، یه کار معمولیه!! با قدرت توی سومین نمایشگاه گروهی به اتفاق چند استاد زبردست، شرکت کردم و هفت تابلو از من به فروش رفت. پول خوبی عایدم شد. استاد از دو اثرم ایراد گرفت اما بقیه رو تحسین کرد! شش سال بعد که تابلوهای زیادی رو خلق کرده بودم، به اتفاق استاد راهی فرانسه شدیم و در نمایشگاه نقاشی پاریس شرکت کردیم. اونجا شونزده اثر من فروش رفت! استاد گوشمو کشیدو گفت:

_ بد نبود! خوب هم نبود! دو سه تا کار دیگه برای نمایشگاه لندن آماده کن!

تعداد نمایشگاه های حرفه ای من به بیست تا طی یکی دو سال رسید. پیشنهادای زیادی بهم می رسید و حسابی معروف شدم! تونسته بودم ده پونزده شاگرد قوی هم پرورش بدم. استاد توی سن هفتاد سالگی از دنیا رفت و دیگه نه گوشی کشیده شد و نه شاهکاری خلق شد!







موضوع : مطالب، 

بــر چـسـب هـا : داستان ، داستانک ، داستان کوتاه ،
ارسال توسط یامین
آخرین مطالب
ما را حمایت كنید